![]() خيلي وحشتناكه اصلا" آدم نمي تونه خودشو توي اون موقعيت قرار بده . دو روز اول ، اولش كه از ترس ، بعدش هم از اينكه خودمو توي اون حال قرار مي دادم و كاري ازم بر نمي اومد اشك توي چشمام حلقه مي زد كه خدايا چه وضعي بوده ؟! اما حالا عوض اينكه از اون دلاور مردايي كه بدون ديدن كمترين آموزشها همه مشكلاتشون رو حتي با كمترين امكانات حل مي كردند ممنون باشيم و همه چيزمون را براي اونها هم بخواهيم ، اونا رو فقط از دور دوست داريم و حتي حاضر نيستيم كه ماهيانه چيز ناقابلي رو هم كه شده به اونها اختصاص بديم . خيلي هامون حتي حاضر نيستيم در تمام عمرمون يه بار هم كه شده به آسايشگاه جانبازان سر بزنيم، مي ترسيم يه وقت يه چيزي از اونا به ما سرايت كنه ... چرا ؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 23:18  توسط ریحانه حاتمی
|
|